«نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی، درخت دو تا میشود. پاهای من هم چهارتا میشوند. زلزله هم میآید. اورهان هم مست میکند. با یک انگشت همهی دنیا را میشود تکانتکان داد...»
سمفونی مردگان / عباس معروفی
+ بخوانید: بوسهی لهستانی
++ «گفت آقا ساعت چند است؟ گفتم هفتهی پیش ساعت پنج بود » همان سمفونی مردگان
شعری که سه سطر آخرش را برای گلاره کنار گذاشتهام:
پالتوی سالیان دور
آلبوم،
سفیدتر از همیشه مقابلم آغوش باز کرده
بغل میگیرمش
به یاد میآورَدَم
تو، زمستانی ست که لای موهای من میوزد
من، بادبادکی در اوج
که تنهائیش کنج صدایت آویزان است
ورق که بزنم
نشستهای پشت لبخندهای سیاه و سفید:
- در آغوش کسی دیگر بمیری، مقدس تری!
و دستی نگاتیوها را چیده است
مثل من که سیاهیها را از آلبوم
باید بلند شوم
باید دستانم را پیدا کنم و
زمستان را از دل آلبوم بیرون بکشم
باید پیدایشان کنم
باید پیدایشان کنم
باید...
دستانم را جا گذاشتهام
جایی ، شاید
در جیبهای پالتوی سالیان دور
بهمن90
+ امیرعلی منتظر است .
++ یکی برای من شعری نوشته، برای من ...
لالاییهای دیوار بیپنجره
توی سینهام
کتابهایت را بکار
من
از بیوزنی آنهمه کوه بر بالشت می ترسـ ـم
نترس
پنجره نمیشوم
که تنهاییات را انکار کند
از سنگینی دنیای این خانواده
روی شانهی من
تا سبکی پاهای این خانه
روی پیشانی زمین
دیوار خوبی خواهم بود
(فلسفهبافی در آینه، کمد، چراغ)
از این حمال بشنو!
پشت پرده
لای کتابها
توی سطل زباله
دنیا برایت چشم خواهد گذاشت
و چراغ ها را خاموش خواهد کرد
فقط
پیش از ساعت دوازده بخواب!
سمیرا حسنجانزاده/ ۶شهریور۹۰
+«دیوار حمال». دیواری که بارِ سقف به آن منتقل میشود و معمولاً ضخیمتر از دیوارهای دیگر ساختمان است.
+++ نمیخواهم ادای منتقدها را دربیاورم. اما ... شعرهای سارا را که خواندم، دلم لرزید و دستم ناخودآگاه به راه افتاد و نوشت و نوشت و نوشت . در ادامهی مطلب ...
شعری بر انگشتان پدر
و پدر بود
مردی که انگشتانش صدای هیس می داد
وقتی صبح از عقربه ها آویزان می شد
و مادر هنوز
در قصه ی پلنگ و پرنده خواب مانده بود
مردی که بغض لیز خوردن ظرف از دستانش
شبیه "دوستت دارم" می شکست.
و پدربود
که وقت کوچکتر شدن پنجره ها
از ما لبخندهای رنگی می انداخت
و همیشه چیزی ته جیبش پنهان داشت
شبیه پسته های پدربزرگ
-اما سربسته-
چیزیکه در برابر خوشبختی های دو نفره
به یادش می انداخت روزهایی را که
گره خورده به دریا
بر پیاده روهای سرد قدم می زد...
نه!
پدر،پدر نبود
خانه ای بود که فقط پنجره داشت.
+ اگر کسی میداند چه بلایی سر لینکهای وبلاگم آمده٬لطفاً به من هم بگوید!